تبليغاتX
هلو101(ماه ربیع الاول)
فرارسیدن ایام سوگواری حضرت فاطمه (س) برتمام شیعیان دنیا تسلیت باد...
ولادت عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری (س) مبارک باد
سال نو مبارک...

شرمنده ایم مولا جان...
تو را با صاحب زمان صدا ميزنيم اما باورمان آن است كه يتيم زمانه ايم !
تو را گل خوشبوي نرگس ميناميم اما دريغ كه چشم و گوش و دل مان حتي براي ثانيه اي عطر حضورت را

احساس نكرده است!
تو را...فقط با نام هايت ميشناسيم!!!
اي تنها پناه لحظه هاي تنهايي و بي پناهي مان!
ما را ببخش كه هراز گاهي كه درمانده مي شويم و تو را وسيله قرار قرار مي دهيم براي استجابت

دعاهايمان  نهايت منتظر بودن مان در اين خلاصه ميشود كه دعا مي كنيم :
"ولا تنسا ذكره و انتظاره و الايمان به وقوه اليقين في ظهوره و الدعا له و الصلوه عليه"
مي بيني اقايم؟
حتي براي به ياد داشتنت هم بايد دعا كنيم بايد دعا كنيم تا به تو ايمان بياوريم!!
شرمنده ايم كه بايد بگوييم :
تو را گم كرده ايم !
و البته تنها افتخارمان همين است كه گمشده ي كوي يوسف زهرايي!اين بار يوسفي گم نگشته پس برايمان

دعا كن تا براي فرج خودمان دعا كنيم!
تا بدانيم بر سر سفره اي كه مدتهاست ريزه خوار انيم هنوز صاحب خانه نيامده است !
تا بفهميم از بي گناهي ما نيست كه بلايي نمي ايد .گناه ما اين است كه "و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم"را

فراموش كرده ايم.
مولاي من!
دعا كن تو را با وجود تمام بد عهدي هايمان صدا بزنيم و مقيم كوي انتظارت شويم كه تو بر ما از خودمان

مشتاق تري!

موعودا
موعودا

بیا و دستان ما را بگیر و تا عرش خدا بالا ببر

صوت خویش را آشکار کن تا به مناجات تو بی  دلان بسوزند و انتظار به سر آید

بی تو لبها به خنده مباد و نرگس چشمان بی تو گریان باد

ای واصل زمین و آسمان ، ای وارث آدم  تا خاتم

ای آخرین برهان روشن ،  بی تو دل تنگی ما را پایانی نیست

بی تو گذر زمان را توان دیدن نیست ،  بی تو عشق را نگاه باور نیست

شمع در فراقت، اشک ریز است و گل برگ ریز و ما در عجبیم

با وجود این حزن و اندوه جهان همچنان در چرخش است

بگذار در دلتنگیمان ندبه کنیم ،  بگذار با پرندگان ناله کنیم

 و بگذار چون آسمان ابری شویم

می خواهیم بار دیگر با تو عهد ببندیم ،اما نشکنیم،

می خواهیم با تو بمانیم، اما نه تا ساحل که تا دریا

 

آفتابا

از چه در پرده غیبت رخ بر گرفته ای ، این حجاب را کدام دست زمان کنار خواهد زد؟

مقصد مان چه بعید و دور است از تو

چه سخت است باور نیافتن تو

نه ،  تو پیدایی و این ماییم که گمشده ایم

 

*هرکس قدمی بهر خدا بر دارد     آینه ی سینه اش جلا بر دارد


*من معتقدم یوسف زهرا آید       گر فاطمه دستی به دعا بر دارد

موعودا

بیا و دستان ما را بگیر و تا عرش خدا بالا ببر

صوت خویش را آشکار کن تا به مناجات تو بی  دلان بسوزند و انتظار به سر آید

بی تو لبها به خنده مباد و نرگس چشمان بی تو گریان باد

ای واصل زمین و آسمان ، ای وارث آدم  تا خاتم

ای آخرین برهان روشن ،  بی تو دل تنگی ما را پایانی نیست

بی تو گذر زمان را توان دیدن نیست ،  بی تو عشق را نگاه باور نیست

شمع در فراقت، اشک ریز است و گل برگ ریز و ما در عجبیم

با وجود این حزن و اندوه جهان همچنان در چرخش است

بگذار در دلتنگیمان ندبه کنیم ،  بگذار با پرندگان ناله کنیم

 و بگذار چون آسمان ابری شویم

می خواهیم بار دیگر با تو عهد ببندیم ،اما نشکنیم،

می خواهیم با تو بمانیم، اما نه تا ساحل که تا دریا

 

آفتابا

از چه در پرده غیبت رخ بر گرفته ای ، این حجاب را کدام دست زمان کنار خواهد زد؟

مقصد مان چه بعید و دور است از تو

چه سخت است باور نیافتن تو

نه ،  تو پیدایی و این ماییم که گمشده ایم

 

*هرکس قدمی بهر خدا بر دارد     آینه ی سینه اش جلا بر دارد


*من معتقدم یوسف زهرا آید       گر فاطمه دستی به دعا بر دارد

مهدی جان ما را ببخش
مولا جان مهدی

ببخش ما را به خاطر همه بی تو بودن ها ، تو با ما بودی و ما با تو نبودیم.

ببخش ما را به خاطر همه عهدشکنی هایمان ، بارها و بارها عهد بستیم

و عهد خود شکستیم .

ببخش ما را به خاطر همه رنج هایی که برای هدایت امت رسول خدا کشیدی.

ببخش ما را به خاطر همه ناله های علی وارت که برای بخشش خلق خدا

در درگاه معبود داشتی.

ببخش ما را که کلاممان با عملمان یکی نبود ،در کلام با تو بودیم و در عمل....

ببخش ما را که عشق و محبت به تو را به درهم معدودی

به محبت دنیا فروختیم.

ببخش ما را که قرن ها رنج و سختی تو را به ثمن بخسی فروختیم.

 ببخش ما را که به خود مشغول شدیم و تو را رها کردیم.

ببخش ما را که سالهای عمرمان را بدون شناخت تو سپری کردیم.

ببخش ما را که تو را در این دنیا تنها گذاشتیم

و تو در بین امتت غریب و مظلوم ماندی.

 

مهدی جان ، آقای من

می دانم ، خوب می دانم که شایسته نعمت وجود تو نیستم ،

 میدانم که شایسته نام منتظر نیستم ،

ولی یوسف زهرا امید به عطوفت و مهربانی و بخشش تو دارم .

تو را به آبروی مادر غریبت زهرا یاریم کن

مرا یاری کن تا در این دنیایی که بی تو بودن افتخار است و هنر ،

 با تو باشم ، با تو بمانم و با یاد تو ترک دنیا کنم و بمیرم.

شرمنده ایم آقا...

 

 

به قدر تشنگی گر تشنه امر فرج بودیم          

خدا داند فرج اینگونه طولانی نمیگردید

تعجیل در فرج آقا...
یاصاحب الزمان ...
اوقات مخصوص حضرت مهدی (عج)
شب قدر که شب بروز و ظهور قدر و منزلت و میمنت و سلطنت و عظمت و جلالت امام عصر است که سبب نزول روح آن قدر ملائکه است بر آن جناب که بر زمین جایی تنگ شود برای تقدیر امر بندگان خدا ... چون حضرت صاحب الامر در تمام این شب با ملائکه ی مقربین مشهور است و فوج فوج به خدمت او می آیند و بر او سلام میکنند و تقدیرات که برای او و سایر ، خلق شده است بر او عرض می کنند . سزاوار نیست در چنین شبی تأسی به امام خود نکنیم و به غفلت به سر آوریم .
ادامه مطلب
چرا امام زمان (عج) غايب هستند ؟ و ا از فیض حضورشان محرم هستیم ؟
پاسخ از آیت الله بهجت : سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم وگرنه اگر ظاهر شود چه کسی او را می کشد ؟ آیا جن او را میکد یا قاتل آن حضرت انسان است ؟ ما از پیش امتحان خود را پس داده ایم که چگوه از امام تحفظ و یا اطاعت می کنیم و یا اینکه او را به قتل میرسانیم ! انحطاط و پستی انسان به قدری است که قوم حضرت صالح (عج) ناقه صالح را با اینکه وسیله ی ارتزاق و نعمت آنها بوده ، پی (قربانی) کردن چنان که قرآن کریم درباره ی آن می فرماید : « لَکُم شَربٌ یَومٍ مَعلومِه » یعنی : (یک روز ، آب سهم شما باشد و روز دیگر سهم آن و روزی که آب چاه را می خورد ، در عوض به آنها شیر می داد ...

آن آقا گفت : چرا برای تعجیل فرج دعا می کنید ؟ آیا می خواهید بیاید و او را هم بکشید ؟ برای اینکه مزاحم خط و مردم و حکومت و حاکمیت شما خواهد بود آنان که سایر ائمه را کشتند دیوانه که نبودند ؟ بلکه سبب آن بی دینی بود آیا الآن دیگر آن طور نیست ؟
55 حدیث از امام زمان
به ادامه مطلب مراجعه کنید...
ادامه مطلب
دلنوشته ای برای فکه

دلنوشته ای برای فکه

وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ با من حرف بزن فکه، بگو از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟

آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گرگی بودم واردت شدم فکه. آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم. زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بودم هوایت را تنفس کردم. وقتی که از شدت عطش داشتم هلاک می شدم عطشت را حس کردم.


وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ نمی دانم اینجا فکه است یا کربلا! اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز می شود.


آنگاه که واردت شدم صدایی شنیدم: «العَطَش». خدایا این چه صدایی است؟ اشتباه شنیدم، چیزی نیست.


با من حرف بزن فکه، بلند تر بگو تا گوشهای کَر شده ام بشنوند، تو را جان مادرت زهرا(س) بلندتر بگو. آری می شنوم بگو... عطش... ناله... درد... آسمان... پرواز... مهدی...


بگو باز هم بگو می شنوم از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟


یک عمر سخن از دلدادگی شنیده ام اما نمی دانم چیست، فکه خاک هایت دلدادگی را برایم معنی کرد.


فکه تمام اعضای بدنم حسادت پاهایم را می کنند، راستش را بخواهی من هم حسودی می کنم، چرا آنها می توانند تو را لمس کنند و من نمی توانم.


کاش اینجا هیچکس نبود، تا دل نگران ریا نباشم و آسوده بر خاکهایت غوطه ور شوم تا تمام اعضای بدنم آرام شوند، تا تمام اعضای بدنم عطش تو را حس کنند.هر چقدر که بیشتر بر خاکت قدم می زنم قلبم بیشتر شوریده تر می شود.


باز هم صدا، آری همان صداست. اما این بار بیشتر؛ هر چقدر که به مشهد گردان حنظله نزدیکتر می شوم این صدا بیشتر می شود. اما تنها آن نیست. صدای ناله هم می آید، صدا بیشتر می شود: «اَلعَطَش... اَلعَطَش... یا حسین... فدای لب تشنه ات علی اصغر... مادر جگرم دارد می سوزد... مهدی بیا جگرم آتش گرفت... اَلعَطَش... اَلعَطَش... اَلعَطَش...»؛ آرام فکه تو را به خدا آرام تر فریاد بزن قلبم آتش گرفت، تو را به خدا آرام تر دارم می آیم، دارم برای تشنگانت آب می آورم. تو را به خدا آرامتر امیدی به آب نیست چرا که تیر به مشک عباس خورده.


فکه قلبم را آتش مزن توانی برای نفس کشیدن ندارم، فکه آرام باش وگرنه هلاکَت می شوم. می دانی که آرزوی دیرینم هلاک شدن بر روی خاکهایت است، اما می دانی که قلب بی تاب مادرم در انتظار من است، او دیگر تحمل جدایی را ندارد، داغ دایی حمید کمرش را شکست و داغ دایی مجید قلبش را تکه تکه کرد. فکه آرامتر، جان زهرا آرامتر دیگر تاب ندارم.


اشک هایم چرا جاری شدید؟ مگر این همه آدم را نمی بینید، مگر دوستانم را در اطرافم نمی بینید؟ نه نیست، هیچکس نیست، اطرافم را نگاه می کنم کسی نیست. خوب که دقیق می شوم می بینم، آن سو تر نگاه کن آنجا را می گوییم. شقایق ها را می گوییم دارند ناله می زنند. گوش هایم تیز شوید؛ آری می شنوم اَلعَطَش...اَلعَطَش....اَلعَ

طَش...»؛ تیر به قلبم نزن فکه این چه معراجی ست، این چه ملکوتی است؛ فکه مگر راه کربلا از تو می گذرد که این قدر ناله اَلعَطَش را در سینه داری؟

اشک هایم بر شما سخت نمی گیرم جاری شوید اینجا دیگر کسی نیست، آنهایی که هستند لایق اشک ریختن بر پیکرشان هستند پس تا می توانید جاری شوید، حالا که کسی نیست عقده یک ساله را از دل باز کنید. حالا که در محضر یار هستم تا می توانید التماس کنید، تا می توانید به پایش جاری شوید مگر قلب مهربان یار به سوی من هم نظری بیاندازد.


فکه تو را به خدا مرا از خود مران، آنهایی که دنبالشان بودم اینجایند بگذار در محضرشان آسوده جان سپارم. دیگر نگران منتظرانم نیستند جانم را بستان تا کنار این جان بر کفان آبرویی داشته باشم. منِ بی آبرو که چیزی جز این امانت الهی چیزی ندارم پس آن را بگیر و آبرومندم کن.


فکه نجواهایم را می شنوی؟ پس چرا جوابم نمی گویی؟


ناگاه تمام شد. آری تمام شد. فلاش دوربین بود یا دست رد به سینه ام؟ هر چه که بود مرا از تو جدا کرد. فکه اشک هایم را ببین که برای وصالت جاری شده اند. اما چرا این همه آدم کنارم هستند. چند دقیقه پیش اینها کجا بودند. نکند در کنار اینها اشک ریخته ام؟ نکند بر معصیت هایم افزوده باشم. نکند مغرور شوم؟


فکه مرا از آسمانت به بیرون راندی اما تو را جان لب تشنگانت قلبم را در خودت نگاه دار. فکه دستم را بگیر، بلندم کن، توان برگشت ندارم، پاهایم بر زمین کشیده می شوند، فکه تو را قسم بر پهلوی شکسته مادرم زهرا مرا از خود مران....




چون چاره نیست می روم و می گذارمت ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت


خداحافظی نمی کنم فکه، چون نمی روم، آنها که در کنارم مرا از تو جدا می کنند در اشتباهند، کسی که آنها با خود می برند من نیستم او کسی نیست جز جسم من؛ تمام روح من اینجاست. ترکت نمی کنم فکه چه بخواهی چه نخواهی.


شنیده بودم فکه مثل هیچ جا نیست ...


شنیده بودم فکه فقط فکه است


فقط شنیده بودم...


واقعاً فکه ،فکه است و بس


فکه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است!


فکه مفهوم العطش را بهتر از هر مکان دیگری متوجه شده!


رمل های داغ و تشنه ی فکه با خون گردان کمیل فقط اندکی از عطش خود را سیراب کرد!


فکه تشنه ترین عاشق است


فکه فقط فکه است


فکه را آنانی فهمیدند که آرزوی گمنام ماندن چون مادرشان فاطمه(س) در ناله های شبانه خواستند میعادگاهشان را فکه یافتند


فکه را آنهایی فهمیدند که غربت حسن(ع)را سوختند

فکه را کسی فهمید که از ته دل بر عطش علی اکبر(ع)قبل از شهادت سوخت


فکه را کسانی فهمیدند که از هواهای نفسانی و از خویشتن خویش تهی شدند


فکه وادی مقدسی است که فاخلع نعلیک آن ندای فرمان از جان گذشتگی است


فکه را باید حنظله روایت کند


فکه را سوغاتی جز قمقمه ای خالی سوراخ ، پلاک ای خون آلود میدان های روان مین نیست


فکه را نباید شنید باید دید و دریافت


که اگر توفیق دریافت فکه نصیبت شد،همچون سید مرتضی آوینی با بال خونین به دیدار کمیل و حنظله می وی


فکه فقط فکه است...


برچسب‌ها: دلنوشته ای برای فکه
افراطها قبول، پس تفریطها چی؟
افراطها قبول، پس تفریطها چی؟

 

 

برخی واژه ها در همه جوامع مقدس هستند مثل میانه روی، تعادل، پرهیز از افراط و تفریط، اصلاحات و ... اما اینها واژههایی است که بنا به عدم وجود تعریف دقیق از آنان بارها و بارها مورد سوء استفاده و یا استفاده ابزاری قرارگرفته است. سالیان سال بود (و هست) که عده ای با استفاده ابزاری از این واژهها، موج سواری کردند و ادبیات سیاسی کشور را به تسخیر خود درآوردند و عقده های درونیشان را با شدیدترین الفاظ بر سر نظام اسلامی تخلیه کردند: اصلاحات.

 

ماجرای امروز سینمای ما همان ماجرای سیاست ماست. سینما ابزاری قدرتمند برای تاثیرگذاری و آموزش در جامعه است. گاهی یک فیلم از صدها مقاله و کتاب اثرگذاری بیشتری دارد. گرچه شاید خیلی باور عمیق به وجود نیاورد اما برای روشن کردن گوشه هایی از حقیقت اثرگذاری خوبی دارد. بخش بزرگی از سینمای امروز ما در خواب خرگوشی است و سینما را فقط وسیله تفریح و خوشگذرانی میبیند. چندتا جوان مانکنی را با ماشینها و لباسهای آنچنانی، در پنت هاوسها و دکورهایی مدرن با فرسنگها فاصله از سنت و فرهنگ ایرانی، جلوی دوربین میبرند تا با خلق ناقص یک ذوزنقه عشقی، بینندگان را تا آخر فیلم سرکار بگذارند.

بخش دیگر سینمای ما هم با ژست روشنفکرمآبانه ای که دارد کمر همت بسته تا بگوید دینداری به ریش و چادر نیست، حقیقت دین را دریابید. خطاب به این دوستان هنرپرور باید گفت: احسنت، دستتان درد نکند. خدا از شما قبول کند. خدا به گیشه های شما و هنرپیشه های زیبارویتان برکت بدهد. انشالله روزبه روز از جشنواره های رنگارنگ جهانی، سیمرغ و خرس و شتر طلایی بگیرید.

قبول داریم که مبارزه با افراطها وظیفه رسانه ای چون سینما است. اما خیر الامور اوسطها ( امام موسی کاظم (ع)). اصلاحات یعنی بازگشت به حد تعادل نه افراط و نه تفریط. ما میپذیریم که متاسفانه در جامعه امروز ما افراط وجود دارد و عده ای به جای توجه به ظاهر و باطن دینداری، فقط ظاهر دین را چسبیده اند و از دینداری فقط چادر و ریش و نمازش را گرفته اند و خیلی از مسائل مهم را رها کرده اند.

اما عزیزان من! در هیاهوی هجوم به افراطیگرایهای جامعه ایرانی، چرا به تفریطها توجهی ندارید؟ چرا فیلمی نمیسازید که در آن اثرات سازنده نماز را بر پرده های سینما به تصویر بکشد و مانع کاهلی در نماز شود؟ چرا در مورد اثرات قرض الحسنه و صدقات و برکاتش چیزی نمیگویید تا مانع دنیاپرستی و مادیگرایی شود؟ چرا در مورد بی حجابی رگ گردنتان باد نمیکند؟ چرا در مورد ازدواج ساده تبلیغ نمیکنید؟ چرا فیلمهایتان بویی از امید و آگاهی ندارد؟ چرا بعد از فیلمهایتان سینه جلو نمی اندازیم و احساس غرور به ایرانی بودن به مسلمان بودنمان نمیکنیم؟ اگر افراط در دینداری بد است خب تفریط در دینداری هم بد است!! دو شقه کردن حقیقت به چه معناست !؟


برچسب‌ها: افراطیگرایهای
متلک های خیابانی

متلک های خیابانی

آهاي خانوم كجا كجا،
خانوم بینیتون افتاده چسب زدین؟،
خانم شماره کفشمو بدم؟،
ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختره آینده من هستین و......

هر روز سریه کوچه ای با دوستاش مینشست و به همه دختراهایی که رد میشدنند این متلک ها رومینداخت.و کلی میخندید.
 
حجاب & دختران & تیکه و متلک

نگاهش افتاد به یه دختر چادری .تا خواست از کنارش رد بشه .و یه  تیکه بندازه ، نتونست .
آخه هرچی فکر کرد نفهمید بابت چی متلک بگه!
با نگاهش رفتن دختر را دنبال کرد .

سرشو انداخت پایین که رفت توی فکر.
حواسش نبود یه دختر دیگه از کنارش رد شد و دوستاس متلک گفتند .
دوستش گفت رفیق حواست کجاست.
این دختر عجب تیکه ای بود  و ......

سرشو اورد بالا نگاهش افتاد به همون دختری که رفته بود.
خواهرش بود.....!؟


برچسب‌ها: متلک های خیابانی
توقیع شریف حضرت ولی عصر(عج)
از جمله توقیعات شریفی که به خط حضرت ولی عصر(عج) به دست ابوعمرو، عثمان بن سعید عمروی اسدی وبه افتخار او ازناحیه ی مقدسه صادر شده نامه ای است که فرازهایی از آن را در زیر می آوریم:1




 
ادامه مطلب
سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران مبارک
میلاد با سعادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق(ع) مبارک باد
خادم عباس
گفت با عده ای از طلاب آماده شدیم برا حرکت به کربلا از نجف اومدیم به طرف کربلا جهت احترام به


ساحت مقدس حسین پای پیاده حرکت کردیم بینه راه یک مهمان خانه بود یکی از عشایر این مهمانخانه

را برای زائران امام حسین درست کرده بود گفت وارد مهمان خانه شدیم غذا استراحت خیلی به ما

عزت گذاشتن خانمش پذیرایی کرد خیلی احترام به ما گذاشت اما همین طوری که عزت میگذاشت بینه

حرفاش به ما میگفت خادم العباس میگه مرد خونه اومد کنار ما نشست با خوشرویی مهربونم خیلی

خوش اومدید آیا به شما عزت گذاردن آری فقط یک جمله برای ما سوال شده چیه آقایون گفت خانمت

پذیرایی کرد فقط بینه حرفاش به ما میگفت خادم العباس آخه ما خادم عباس نیستیم گفت خانمه من

به اون مهمونایی که خیلی علاقه داره میگه خادم العباس آخه یه داستانی برای ما پیش اومد از اون روز

ارادت خاصی به عباس پیدا کردیم گفت یه دونه بچه داشتیم ما هستیمون همین یه دونه پسر بود دیگه

خدا به ما بچه عنایت نمیکرد یه بیماری بدی گرفتار شد پیشه هرکدوم از دکترا که میبردیم بچمو جوابش

کردن همه دسته جمعی گفتیم بریم کربلا حرکت کردیم اومدیم طرف کربلا وارد حرم عباس شدم بچمو به

ضریح عباس بستم همین طور یه دونه پسرمو میدید طاقت نداشتم بچمو به همین حال ببینم تو حرم

عباس بنا کردم گریه کردن گفتم آقا چرا به تو میگن باب الحوائج این صفت را به تو دادن منم اول تو حرم

تو اومدم اگه جوابمو ندی میرم تو حرم حسین شکایت تو را به حسین میکنم اگه جوابمو ندی میرم حرم

بابات علی شکایتتو میکنم گفت همین طور که اینا را میگفت بچه بدتر شد به حدی که یه عده گفتن

تلف شده این زن بدتر شد یه مرتبه صورتشو به ضریح کرد صدا زد آقا دروغ میگن تو باب الحوائجی تو

باب الحوائج نیستی من این بچم را به امید تو حرم تو آووردم چرا بچم بدتر شد همه مردم از صدای

زجه ی این مادر به گریه افتادن یه مرتبه دیدن این بچه داره تکون میخوره همین طور داره میگه یا ابوفاضل

گفتن چی شد گفت دیگه تموم بود ملک الموت اومد جونمو بگیره یه مرتبه دیدم انوار نوری از آسمان به

طرف زمین اومد سوال کردم این نور چیه گفت این نور خاندان محمده این خاتم انباست اون یکی علی ع

هست اون یه نفر فاطمه هست اون یه نفر حسنه اون یکی حسینه میگه دیدم یه آقایی هم میدرخشه

این آقا کیه این آقا قمر بنی هاشم عباسه دیدم بنا کرد به التماس کردن اومد پیشه داداشش حسین

صدا زد داداش ببین مادر این جوون تو حرم آبروی منو داره میبره داداش از خدا بخواه این صفت را از من

بگیره امام حسین صدا زد داداش هرچی مشیعت خداست همونه اومد پیشه باباش علی صدا زد بابا

علی جونم بابا این صفت را از من بگیرید بابا بابا منی که نتونم جواب یه مادری که بچش را تو حرمم

آوورده بدم من چه بابا الحوائجی هستم بابا اومد پیشه مادرش فاطمه صدا زد مادر بخواه از خدا خدا این

صفت را از من بگیره همه پیشه برادرش حسن اومد گفتن هرچی صلاح خداست همون یه مرتبه اومد

پیشه رسول الله یا محمد این مادر داره آبروی منو تو حرم میبره شما از خدا بخواه شفا این بچه را

یا رسول الله حالا که جوابه منو نمیدن شما از خدا بخواه یه مرتبه یه ندایی بلند شد قبض روح نکنید این

جوون را این جوون را عمر بهش بده این بچه را به عباس بخشیدیم دیگه از اون روز هر عاشقی را میدید

میگفت خادم عباس
موعظه امام حسین (ع) به گناهکار
مردی به امام حسین (ع) گفت : من گناهکارم و نمی توانم خود را از گناه دور کنم مرا نصیحتی فرما! امام (ع) فرمودند : 5 عمل را انجام بده بعد هر چه خواستی گناه کن.
1) روزی خداوند را نخور و هر چه خواستی گناه کن.
2) از ولایت و حکومت خدا بیرون برو و هر چه خواستی گناه کن.
3) جایی را پیدا نما که خداتو را نبیند بعد هر چه خواستی گناه کن.
4) وقتی ملک الموت به سراغت آمد تا جانت را بگیرد او را از خود دور کن و هر چه خواستی گناه کن.
5) وقتی مالک جهنم تو را به جهنم می برد وارد جهنم نشو و هر چه خواستی گناه کن.
حكايتي زيبا از اسلام آوردن سفير مسيحي، و خاک کربلا! ...
مرحوم شيخ نهاوندی آمده است كه: در زمان یكی از سلاطین صفویه از سوی یکی از پادشاهان فرنگ، سفیری از اركان دولت او به اصفهان (پایتخت آن روز) آمد.

نماینده‌ای كه در علوم متعدد مانند ریاضی و هیئت و حساب و ستاره‌شناسی و اسطرلاب و امثال آن چیره دست و ماهر بود.

در مجالس متعدد ادعا می‌كرد كه از غیب، نیت افراد و كارهای مخفی آنان خبر می‌دهد . او از علمای اسلام خواست كه دلیل قاطع و برهانی شفاف و روشن بر نبوت رسول گرامی اسلام (ص) اقامه نمایند كه هیچ شبهه‌ای باقی نگذارد و می‌گفت: اگر از آوردن چنین دلیل و نشانه‌ای عاجزید بدانید كه دین شما بر حق نیست.

روزی سلطان از علمای بزرگ دین دعوت نمود تا در مجلس او كه با حضور سفیر فرنگ تشكیل شده بود شركت نمایند.

یكی از علماء كه گفته‌اند محدث ملا محسن فیض كاشانی ‌(رحمه الله علیه) بوده رو به پیك فرنگ كرده گفت: ای سفیر مسیحی چه قدر سلطان و بزرگان دین شما كم عقلند كه در چنین مساله بزرگی مانند تو را فرستاده‌اند. كسی لایق این كار است كه بزرگترین مرد ملت خویش و داناترین آنان به فنون علم باشد. آن سفیر چون این كلمات سنگین را شنید از شدت ناراحتی به خود لرزید و نزدیك بود از غضب، بمیرد. صدایش بلند شد: ای عالم مسلمان سر جایت بنشین و خود داری كن، عجله مكن و از گلیم خویش پاي درازتر مدار، به حق مسیح و مادرش سوگند اگر می‌دانستی چه علوم و كمالاتی نزد من است اقرار می‌كردی كه مادری مانند مرا نزاییده است و تنها كسی كه شایسته این كار است منم. بدرستیكه در معركه امتحان قدر و منزلت و توان هركس روشن شود. پس امتحان كن تا به حرف من برسی و كلامم را تصدیق نمایی.

در این هنگام مرحوم فیض دست در جیب خود برده و مشت بسته‌اش را بیرون آورد و روی به مسیحی پرسید: بگو در دست من چیست؟ مسیحی به مدت نیم ساعت در فكر بود به ناگاه رنگش پرید و به زردی گرایید. محدث كاشانی گفت: دیدی كه چگونه نادانی‌ات بر ملا شد و ادعاهایت پوچ از كار در آمد.

سفیر مسیحی گفت: به حق مسیح و مادرش سوگند من می‌دانم در دست تو چیست ولی فكر و سكوت متحیرانه من از جهت‌ دیگری است.

پرسید: از چه جهت است؟ گفت: آنچه در دست توست مقداري از خاك بهشت است و من در فكرم تو چگونه به خاك بهشت دسترسی پیدا كرده‌ای؟

باز مرحوم فیض گفت: شاید در حساب تو اشتباه شده باشد و قواعد علمی تو ناقص باشد!

مسیحی گفت: نه، به حق مسیح و مادرش چنین نیست. پرسید: پس چگونه می‌شود خاك بهشت در دست من باشد؟ سفیر گفت: من هم فقط در همین مانده ام؟

آنگاه مرحوم كاشانی‌ با آهنگی متین گفت: ای سفیر! آنچه در دست من است قطعه ای از خاك كربلاست و پیامبر ما (ص) فرمود: "كربلا قطعه‌ای از بهشت است."

پس آیا دیگر جا دارد كه ایمان نیاوری با اینكه به قواعد علمی و حساب خود، یقین داری و می‌دانی كه اشتباه در آن نیست؟

مسیحی گفت: راست می‌گویی و صدایش به شهادت وحدانیت پرودگار و رسالت حضرت رسول گرامی اسلام (ص) بلند شد و مسلمان شد.
مهدی جان طاقت بی قراری تا به کی...
کی ببینم چهره زیبای دوست؟کی ببویم لعل شکر خای دوست؟

کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟

کی برافشانم به روی دوست جان ؟ کی بگیرم زلف مشک آسای دوست؟

این چنین پیدا زما پنهان چراست؟ طلعت خوب جهان آرای دوست؟

همچو چشم دوست بیمارم ، کجاست؟ شکرزان لعل جان افزای دوست؟

در دل تنگم نمی گنجد جهان خود نگنجد دشمن اندرجای دوست؟

دشمنم گوید که ترک دوست گیر من به رغم دشمنان جویای دوست ؟

چون "عراقی" واله و شیدا شدی دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست 
آبديدگان ميدانهاي الهي
به عشق شهیدسيدمحمدتقي رضوي
اگر چه هر وعده ديدار ما و قبيله شافعان يوم‌الحساب ، سيد مرتضي،‌ هادي راه است و مترجم زبان و لسان شهيدان اما امشب حضورش رنگ دگرگونه تري دارد... بگذار اين‌گونه بگويم!

ادامه مطلب
روایت/ چقدر در حق حسین جفا کاریم!
حنان از پدرش سدیر شنید که می گفت:
روزی امام صادق علیه السلام فرمود: «سدیر! آیا هر روز قبر حسین(ع) را زیارت می کنی!؟»
گفتم «فدایت شوم؛ نه.»
فرمود «چقدر شما جفاکارید! پس حتماً هر جمعه زیارت می کنید!»
گفتم «نه.»
فرمود «پس حتماً هر ماه زیارت می کنید!»
گفتم «نه.»
فرمود «پس حتماً هر سال زیارت می کنید!»
گفتم «معمولاً اینطور است.»
فرمود «چقدر شما در حق حسین(ع) جفا کارید!
آیا نمی دانی که خداوند دو هزار هزار ملکِ تشنه و غبارآلود دارد، که دائم مشغول گریه و زیارت قبر حسین(ع) اند!؟
آن وقت تو ای سدیر! چه شده که هر جمعه پنج بار، و هر روز یکبار او را زیارت نمی کنی!؟»
گفتم «فدایت شوم؛ فاصله بسیار زیادی میان ما و قبر اوست.»
فرمود «بر پشت بام رو! به راست و چپ روی کن؛ سپس روی به آسمان کن؛ و بعد روی به سوی قبر او کن و بگو «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ، السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ». با این کار، اجرِ زیارت قبر او برای تو مکتوب خواهد شد. و اجر هر زیارت، معادل یک حج و یک عمره است.»

__________________________
- الکافی، جلد ۴، صفحه ۵۸۹
شهادت جان گداز سلطان، امیر و ولی ایرانیان، حضرت امام رضا (ع) تسلیت باد...

رحلت رسول اکرم و امام حسن مجتبی(ع) تسلیت باد
هنوز هم صدای خوب او، در سراسر تاریخ به گوش می رسد. هنوز هم قامتش، به بلندای آسمان حقیقت است. به صلابت صخره ها می ماند و به عظمت کوهساران. ردای بلند رسالت بر دوش او زیبنده بود و نخل پربار هدایت وامامت، از کلام وی قوام یافت و تداوم پذیرفت. او، قله بلند شرافت و فضیلت، گنجینه ارزشمند کرامت، ستاره راهنمای بشریت، پیام آور برگزیده خداوند، مهتر پیامبران، امینِ حضرت رحمان، پایه استوار ایمان، پاکیزه ترین آفریده خدا، و معدن لطف و صفا بود. امروز در ماتم آن رسول مدنی، دل ها دریای خون است و دیده ها در امواج اشک شناور است. امروز میهن اسلامی ما، غرق ماتم است و مردم مسلمان در سوگ رسول ایمان. امروز، غروب هم، رنگ ماتم او را دارد. درود شقایق ها بر تو باد و خون پرستوها نثار راه پاکت، ای ماندگارترین یادِ زمانه.
چهل حدیث از حضرت فاطمه(س) همراه با شعر
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
زينب كبرى سلام الله عليها،پيامبر خون شهداى كربلا و همراه حسين«ع»در نهضت خونين عاشورا .حضرت زينب،دختر امير المؤمنين و فاطمه زهرا«ع»در سال پنجم هجرى،روز 5 جمادى الأولى در مدينه،پس از امام حسين«ع»به دنيا آمد.از القاب اوست:عقيله بنى هاشم،عقيله طالبيين،موثقه،عارفه،عالمه،محدثه،فاضله،كامله،عابده آل على.زينب را مخفف«زين اب»دانسته‏اند،يعنى زينت پدر. امام حسين«ع»هنگام ديدار،به احترامش از جا برمى‏خاست.زينب كبرى،از جدش رسول خدا و پدرش امير المؤمنين و مادرش فاطمه زهرا«ع»حديث روايت كرده است.(1)اين بانوى بزرگ،داراى قوت قلب،فصاحت زبان،شجاعت،زهد و ورع،عفاف و شهامت فوق العاده بود.(2) شوهرش،عبد الله بن جعفر(پسر عموى خودش)بود.از اين ازدواج،دو پسر حضرت زينب به نامهاى محمد و عون،در كربلا به شهادت رسيدند. وقتى امام حسين«ع»پس از امتناع از بيعت با يزيد،از مدينه به قصد مكه خارج شد، زينب نيز با اين دو فرزند،همراه برادر گشت.در طول نهضت عاشورا،نقش فداكاريهاى عظيم زينب،بسيار بود.سرپرست كاروان اسيران اهل بيت و مراقبت كننده از امام زين العابدين«ع»و افشاگر ستمگرى‏هاى حكام اموى با خطبه‏هاى آتشين بود.زينب،هم دختر شهيد بود،هم خواهر شهيد،هم مادر شهيد،هم عمه شهيد.پس از عاشورا و در سفر اسارت،در كوفه و دمشق،خطابه‏هاى آتشينى ايراد كرد و رمز بقاى حماسه كربلا و بيدارى مردم گشت.پس از بازگشت به مدينه نيز،در مجالس ذكرى كه براى شهداى كربلا داشت،به سخنورى و افشاگرى مى‏پرداخت.وى به«قهرمان صبر»شهرت يافت. در سال 63 و به نقلى 65 هجرى درگذشت.قبرش در زينبيه(در سوريه كنونى)است. برخى نيز معتقدند مدفن او در مصر است.در كتاب«خيرات الحسان»آمده است:در مدينه قحطى پيش آمد.زينب همراه شوهرش عبد الله بن جعفر به شام كوچ كردند و قطعه زمينى داشتند.زينب در همانجا در سال 65 هجرى در گذشت و در همان مكان دفن شد.(3) صبح ازل طليعه ايام زينب است‏ پاينده تا به شام ابد نام زينب است‏ در راه دين لباس شهامت چو دوختند زيبنده آن لباس بر اندام زينب است‏ بارزترين بعد زندگى حضرت زينب،همان پاسدارى از فرهنگ عاشورا بود كه با خطابه‏هايش،پيام خون حسين«ع»را به جهانيان رساند.در اين زمينه،نوشته‏ها و سروده‏هاى بسيارى است،از جمله اين شعر: سر نى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ‏ پشت ابرى از ريا مى‏ماند اگر زينب نبود چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان‏ در كوير تفته جا مى‏ماند اگر زينب نبود زخمه زخمى‏ترين فرياد،در چنگ سكوت‏ از طراز نغمه وا مى‏ماند اگر زينب نبود در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ‏ در گلوى چشمها مى‏ماند اگر زينب نبود ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام‏ در بيابانها رها مى‏ماند اگر زينب نبود در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب‏ پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زينب نبود(4) خود زينب نيز از فصاحت و ادب برخوردار بود.در هنگام ديدن سر بريده برادر، خطاب به او چنين سرود:«يا هلالا لما استتم كمالا...»بعدها هم در سوگ حسين«ع»اشعارى سرود،با اين مطلع:«على الطف السلام و ساكنيه...»:سلام بر كربلا و برآرميدگان آن دشت،كه روح خدا در آن قبه‏ها و بارگاههاست. جانهاى افلاكى و پاكى كه در زمين خاكى،مقدس و متعالى شدند،آرامگاه جوانمردانى كه خدا را پرستيدند و در آن دشتها و هامونها خفتند .سرانجام،گورهاى خاموششان را قبه‏هايى افراشته در برخواهد گرفت،و بارگاهى خواهد شد،داراى صحنهاى گسترده و باز... پى‏نوشتها 1ـالحسين فى طريقه الى الشهاده،ص .65 2ـدرباره مقامات معنوى زينب و ويژگيهايش،ر.ك:«الخصائص الزينبيه»از سيد نور الدين جزايرى . 3ـدرباره زندگينامه حضرت زينب،از جمله ر.ك:«بطلة كربلا»عايشه بنت الشاطى،كه با نام«زينب،بانوى قهرمان‏كربلا»به قلم حبيب الله چايچيان و مهدى آيت الله زاده ترجمه شده است. 4ـقادر طهماسبى(فريد).